تبليغاتX

* متشکر از حضور شما / شاید در نگاه اول در مضامین صفحات پراکندگی احساس کنید ، اما سعی کرده ام اینطور نباشد* با سلام و عرض احترام گلاریشا روی زمین

گلاریشا روی زمین
کشتی جنون زده شب
آنتوان تو را هرگز نمی بخشم

کلانتر شهر

به طرز عجیبی آنتوان از قلبم رخت بر بسته است و شاید هرگز باز نگردد .

در میان روزهای تلخ  اثری از او نیست اما در روز های سکوت قصد به میان بردن عجیب ترین توهمات مرا می کند .

چه دوست بی ترحمی .

در شهری که پیدا نیست ستاره روی سینه چه کسی می درخشد

و قبل از آن که دست تقدیر تو را رنج تخدیری بسپارد باید رهی دیگر در پیش گرفت .

شاید بتوان با سکوت و عقلانیت به اهداف دور رسید .

احساسات دیواری بین ما می شود .

اگر بتوانم بی احساس و همه روی منطق و عقلانیت باشم .

اگر یک آدم جدی با کارهای جدی باشم .

اگر ...

آنتوان تو را هرگز نمی بخشم .

اشکهایم را دیگر هرگز نخواهی دید .

از دفتر خرابه شب (محمد حسین داودی /شبزده)

|+| ... گلاریشا در پنجشنبه 20 فروردین1388 ... 11:31 |

GLARISHA@GMAIL.COM