تبليغاتX

* متشکر از حضور شما / شاید در نگاه اول در مضامین صفحات پراکندگی احساس کنید ، اما سعی کرده ام اینطور نباشد* با سلام و عرض احترام گلاریشا روی زمین

گلاریشا روی زمین
کشتی جنون زده شب
آسمان سربی ، هوا دود است
آسمان سربی ، هوا دود است

چشم های من مه آلودست؟ شاید

صبح ما صادق نمانده است .

روز بی خورشید گشته آه شاید محو و نابود است.

سروهای کوچه در انبوه سرب ودود گم گشتند

هیچ کس درشهر پیدا نیست .

آه کابوس است کابوس سراب و درد

ای زمین ای گاهوار راحت انسان

باد و خاکت را بشوراندی برای ما؟

آب را از ما جدا کردی و آتش را؟

آری آتش .

نخوتم در بهت کوچه ، آتشی برپای بنمودست

خشم صحرا بوده یا نفرین جنگل؟

یا خدا احسان خود از ما زدودست ؟

این پلیدی کار آتش نیست

این پلیدی از غبار خفته ی یک شهر خاموش است

کوچه ام شهرم دیارم چرک اندود است.

آه کابوس است کابوس سراب و درد

قم . تیرماه ۱۳۸۸ شبزده(محمدحسین داودی)



جیرجیرک بس کن


شهر فلزی

 

 جیرجیرک بس کن این آواز تکراری را
بس کن این افسون هشیاری را


نعره ی آهن
نعره ی انسان
قصه ی فریاد بی پایان
غصه ی نان ، غصه ی صدها هزاران چیزدیگر


غصه ی فردا برای شبنشینان کافیست
چشمهای مردمم آکنده از نقاشی است.


گوشه ای تنها زچشم خلق پنهان گشته ای ازچه؟
قصه می خوانی برای که؟
کیست گوش خود سپارد تا تو بنشینی بخوانی قصه هایت را


قصه ی یک رنج بیگاری
قصه ی یک رنج بیگاری را

جیرجیرک کودکان خوابند
مردمم خستند
شرم کن کم کن صدایت را

جیرجیرک شبپرستان با تو رقصیدند ، بد کردند؟


مطرب صدها هزاران سال بیداری
ساز ناکوکت صدایش گنگ است


خیز و بشکن سازعیاری را
ازچه می رقصی میاور خفت و خواری


جیرجیرک مشکن این اکرام اجباری را

جیرجیرک راحتم بگذار ازجانم چه می خواهی؟


ناله کم کن می نویسم
جیرجیرک می نویسم شعر بیداری را


می نویسم شعر بیداری را

شعر از : محمد حسین داودی(شبزده)



پ.ن: تقدیم به تمام شهیدان و شاعران راه بیداری

|+| ... گلاریشا در سه شنبه 9 تیر1388 ... 15:28 |

GLARISHA@GMAIL.COM