تبليغاتX

* متشکر از حضور شما / شاید در نگاه اول در مضامین صفحات پراکندگی احساس کنید ، اما سعی کرده ام اینطور نباشد* با سلام و عرض احترام گلاریشا روی زمین

گلاریشا روی زمین
کشتی جنون زده شب
ملخ ها به چه گناهی باید کشته شوند؟

 

این روزها به ششمین ماه آغاز کار وبلاگ گلاریشا روی زمین وارد شده ایم .


راستش را بخواهید روزهای اول باور نمی کردم که بتوانم کاری از پیش ببرم . اما از همان ابتدا دوستانی از جنس خاک ایران آزاد ، لحظه ای مرا تنها نگذارده اند .
در این پست که بعد از مدت ها دوری از فضای مجازی دوستانه به رشته تحریر در آورده ام . حق آن را دارد که از یک نفر از خوانندگان همیشگی این وبلاگ به عنوان فاکتوری از همه خوانندگان از آغاز تا کنون تشکر به عمل آورم .


آری شک نکن ،  برای خودت نوشته ام . محسن نویسنده خوش ذوق وبلاگ  هفت اقلیم و  روزهای انتظار.
اگر کمتر از یک صفحه تمام برایت بنویسم ، مدیون تو خواهم بود .
این روز ها اگر برای جدایی از گرمای تیر ماه به سبزه زاری پای گذاردی ، و یا اگر شبانه در پیاده رو شهر روی سنگفرش خیابان های شلوغ خسته راه رفتی . و یا هنگامی  که پس از یک روز گرم و پر حادثه به کناری از معرکه دست فروشان برای خوردن نوشیدنی رفتی . اگر صدایی زیر پایت شنیدی و آن صدای له شدن ملخ های خاکستری رنگ بود و شبانه به عزای کشته شدن آن گریستی ، باید این را بدانی که برای ملخ های بی خانمان چاره ای جز له شدن نیست و برای رهگذران چاره ای جز بی اعتنا نوشیدن .
آری . باید برای بچه ملخ هایی گریه کنی که نیرنگ زمانه آنها را از آشیان چند هزارساله شان دور کرده و زیر چکمه ها ی ستم بنی بشر قدرت طلب باید صدای خرد شدن استخوان هایشان گوش خراش رهگذران خسته باشد .
مگر نه ، تو که گناهی نداری . و آن ملخ هم گناهی ندارد . این نفرین زمین است . برای کسانی که جغرافیای گرسنگی را نفهمیده اند .
برای کسانی که زمین برایشان یک گهواره راحت بود . سرشار از آرامش . آنها ندانستند که زمین روزی موهبت هایش را از مالکانش قصب خواهد کرد .
پس تو اگر مرگ پر از مذلت ببر ها را در بیشه زار اجدادی شان بدست شکارچیان ثروت پرست را ببینی چه می کنی ؟
دوست عزیزم محسن . مواظب خودت باش که این دنیا پر شده است از کسانی که از له شدن ملخ ها لذت می برند .

|+| ... گلاریشا در شنبه 25 خرداد1387 ... 14:39 |

گریه و خنده

بعضی وقتا از جمعه ها دلم میگیره ، آخه وقتی کارمو تعطیل می کنم احساس پوچی میکنم همینطور وقتی مث همیشه کار می کنم
بعضی وقتا از شهرمون دلم میگیره آخه هر وقت ازش میزنم بیرون دلم تنگش میشه وقتی ام توشم دلمو می زنه
بعضی وقتا از خدا دلم می گیره آخه وقتی بهش نزدیکم گریه میکنم همینطور وقتی ازش دور میشم
بعضی وقتا از آسمون دلم می گیره آخه وقتی می باره پر از غصه میشم وقتی ام آفتابی باشه میگم ( آخ اگه بارون بزنه )
بعضی وقتا از زمین و زمون دلم می گیره آخه هر چی خوبش  می کنم بهم نارو می زنه هر چی بدش می کنم به خودم برمی گردونه
بعضی وقتا از تنهایی ام دلم می گیره آخه هر وقت تنها میشم حسرت دوستامو می خورم وقتی هم که دوستام هستن حسرت تنهایی رو میکشم
بعضی وقتا از خودم دلم می گیره آخه وقتی فکر خودم هستم به خودم می خندم ، وقتی فکر خودم هم نیستم می خندم ؟!!    

(داودی )

|+| ... گلاریشا در چهارشنبه 22 خرداد1387 ... 18:57 |

و من در میان هزاره ای

   چنان صدای تو پر کرده،تمام شهر و اماره ای

که بی بهانه به غم رفته،چنین شکوه بهاره ای

 

نظربه مطلع شعر من،که برده رنج زمانه ای

نگر به دفتر سرخ من،گرفته خون دوباره ای 


نماند  نقطه امّیدی،به این شکوه زمانه ام

منم سبب کش رسوایی،به سان غرّه غراره ای

 

گرفت قلب زمین از من،زساز سرد قصيده ام

شدم به خلوت تنهایی،توای به خلوت چاره ای

 

و این فسانه که میبندد،نگاه خسته ي مرا

تو درخروش تمامی و،منم میان هزاره ای

فریاد بی صدا(داودی، دفتر سرخ من)

|+| ... گلاریشا در شنبه 18 خرداد1387 ... 19:27 |

دفتری دیگر بگــــیرم

اینک ای غم اخـــــتر من       داستانت سر بگـیرم

شعرمن پرکرده شهرم را       دفتری دیگر بگــــیرم

 

می کشم آتش جهــــانم      می کنم نفرین زمانم

می شوم پا تا به سرآتش      تا بسـوزم پر بگــــیرم

 

این چنین مانده به راهم        زار و تشنه پر ز آهم

می روم با قلب غمسازم       تا از این غم بر بگیرم

 

همزمان با نعـــــره ی تو        نعره ای دیگـــر بگیرم

آنقدر فریـــاد خواهم کرد        تا جهان از سر بگیرم

 

مانده این نفرت به سینه       پرشدم از درد و کینه

چون تورا دیگر نمی بینم        مصــــــرع آخر بگیرم

 

شعر از : محمد حسین داودی

|+| ... گلاریشا در یکشنبه 12 خرداد1387 ... 22:41 |

کابوس کنکور

 

گوشت من تلخ است... گوسفندزهر ترکیده را گوشت تلخ می شود... 


 و اما چند کلمه ا ی را جع به تو ، دوست خوش مرام من ، صادق نوییسنده وبلاگ خرمگس  ، ما به هر حال از هم دوریم ، گذشته از این که این ماییم که فاصله ها را تعریف می کنیم ، از همه این ها گذشته تو یک دنیا نشاط و دلبازی در کنارت موج می زد و من که یک شبزده شده ام ، اما باید بدانی که ناخواسته قدم به سرزمین گلاریشا نهاده ای ، قبیله ای از بنی رویا ، آن طور که کولی برایت گفته باشد ، من هم به پاس همه دغدغه های تو ، که سال ها پیش دغدغه های من نیز بوده است ، و با آرزوی موفقیت برای تو و همه پشت کنکوریها یی که همینک خواننده این متن هستند ، شعری از بهار 1381 را تقدیم  می کنم ، امیدوارم همیشه سلامتی ، همیشه خوشی


آه کجایی نفس ، آه کجایی خیال
کو چه کنم سر به درد ، سوخت مرا هر دو بال


استرس مرگبار ، روزشمار فرار
هر تپشی بی قرار ، راحت جانم محال


بخت نگون بخت من ، این دل جان سخت من
دلهره بر تخت من ، نی به کجایی بنال


داغ قضا بر تنم ، مهر بلا بر سرم
خود به فنا بسپرم ، وای از این حال و فال


رعشه بر اندام من ، زهر در این کام من
آرزوی خام من ، قسمت من پر ملال


آه و فغان کار من ، یاس و فسون یار من
خرد دل زار من ، کی بکنم شرح حال


عدل و عدالت نشست ، فقر و فلاکت بدست
این همه قارون مست ، این همه افکار کال


یارب از این درد جان ، باختم این امتحان
شرم به چشمم نهان ، از کرمت کن حلال


آه کجایی نفس ، آه کجایی خیال
می کشدم خون جگر ، باز به راه ضلال

 

(داودی ، خرابه شب)

|+| ... گلاریشا در دوشنبه 6 خرداد1387 ... 0:19 |

GLARISHA@GMAIL.COM