تبليغاتX

* متشکر از حضور شما / شاید در نگاه اول در مضامین صفحات پراکندگی احساس کنید ، اما سعی کرده ام اینطور نباشد* با سلام و عرض احترام گلاریشا روی زمین

گلاریشا روی زمین
کشتی جنون زده شب
نقل سربزنگاه مردم ستمکشیده و محروم

 

نقل سربزنگاه مردم ستمکشیده و محروم

 


طنز تلویزیونی ایران چند سالی است که باعث سرگرمی مردم از همه اقشار جامعه گردیده است ، و بزرگان و فعالان این عرصه تاکنون از راه های مختلفی برای رسیدن به این مهم تلاش کرده اند .
اما در چند سال اخیر با ظهور سینمای سیاسی در ایران ، بازتاب این مهم در رسانه ملی خود را به روش معکوس نشان داد . این تحولات در طنزپردازی گذشته های مهران مدیری با طنز های اخیر او به وضوح قابل درک می باشد .
در حالی که ذات رسانه های داخلی ، حمایت از جناح حاکم می باشد ، مهران مدیری یکی از قربانیان تسلیم شده این جریان قرار گرفت .
اما رضا عطاران در یکی دوسال اخیر به همگان این را نکته بسیار مهم را اثبات نمود که می تواند حتی در شرایط اینچنینی ، صدای اعتراض مردم ستم کشیده و مظلوم در بند ناآگاهی را به گوش سرمستان قدرت و ثروت برساند .

بزنگاه در نگاه وهله اول از نظر فنی و هنری ، از جایگاه یک طنز واقعی به تمام عیار برخوردار می باشد . این شیوه هنرمندانه مطمئنا تا سالیان دراز الگویی برای همه طنز پردازان جهان به شمار خواهد آمد .
برآمدن یک طنز از دل جامعه واقعی و حقیقت یک ملت ، و دوری از دروغ پردازی ها و بزرگ نمایی های کثیف تلویزیونی که مردم ساده لوح و بی آزار شهری و روستایی را به تماشای پیشرفته و مرتب جلوه دادن زندگی ها محکوم نماید . کنایه ها و به مضحکه گرفتن نکته به نکته مشکلات و نابسامانی های جامعه در ثانیه به ثانیه سریال ، همه و همه نشان از بزرگ بودن روح و افکار رضا عطاران و دست اندرکاران دیگر این سریال تلویزیونی می دهد .

|+| ... گلاریشا در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ... 18:44 |

سخنی با یک رپر

سالها گمان می بردم "داریوش" به این خاطر غمگین می خواند که یک معتاد تزریقی است ، و علاقه مندان به او هم همینطور هستند . برای همین من از آهنگ ها و اشعار مربوط به "داریوش" و حتی سبک خواندن او متنفر بودم .

این یک موضوع بدیهی است که دلیل خلق یک هنر و درنتیجه هدف از خلق آن ، نه تنها در ماندگاری و زیبایی ، بلکه در مقبولیت انسانی آن تاثیر می گذارد .

آرمان خواهی ، و جستجو برای آرمانشهری انسانی ، در هر شکلی و در هر مضمونی و در هر هنری مقدس است .

وقتی هدف از خلق هنر ،یک آرمان ملی ، و یک آرمان خواهی اجتماعی ، با پیشینه ای فکری و فلسفی برای "مدینه فاضله" باشد - فرای از گروه ها و سیاست ها و مکتب ها - این هدف ، این هنر ، این آرمان و این پیشینه قابل ستایش و قابل باروری است . آنگاه پیشوایان این عقیده در هرصورت (شکست، یا رسیدن به نقطه ی کور) چون به خاطر هدف مقدسی پیش رفته اند ، هرگز سرزنش نمی شوند (از نگاه تاریخ بشریت) و نتایج جریان فکری آنها سرآغاز پیشرفت انسانیت و ایده آلیسم جهانی می گردد . بلکه حتی اگر اشتباهی شده باشد ، پذیرفتن اشتباه ، بر بزرگی روح آنها صحه می گذارد .

سخنرانی که در حال دشنام به ژان پل سارتر بود ، بلافاصله پرسیدم : { خدمت شما به انسانیت بیشتر بوده است یا سارتر؟} آنگاه به عقیده ها دامن زد ومشخص بود که سراب عقیده نگذاشته است تا به درستی پیام سارتر را بخواند .

مشابه بحث در مورد فروید ، مارکس و داروین ، که باعث اطاله کلام می شود .

اگر سال گذشته محاکمه خسرو گلسرخی درتلویزیون ایران را دیده باشید ، به نکته ای که در سخنم پنهان بود پی می بردید .

در جهان هنر به گونه های مختلفی می توان اعتراض کرد .
موضوع بحث ، نوع اعتراض مطرح نیست!!! دلایل و اهداف از این اعتراض مهم است .

مثلا شنیده می شود که فلان خواننده بلاک متال با تپانچه مغز سر خود را متلاشی کرد .
این می تواند به خاطر یک معشوقه پوچ و ثروتمند باشد که سوار "بی ام و" قرمز از کنار شما می گذرد یا به خاطر ضربه روحی که از مرگ مادر و اذیت های نامادری نصیب او شده است .

آنتوان سنت اگزوپری در یک مقایسه ، دوست خلبانش که در راه آزادی وطن به دل آتش می رود را "مرد بزرگ و قهرمان شجاع" می داند ، اما خلبان کشته شده در بازیهای هوایی را یک کودک با اسباب بازی مرگبار فرض می کند .

آیا واقعا فرقی می کند ؟

مثلا در اینکه چرا "پیکاسو" چنین مکتبی را پرورش داد ؟ چرا از جامعه متنفر شده بود ؟ هدف از این تنفر به خاطر چه بود ؟

به نظرمن ، موسیقی رپ ، به جای رنگ قرتی ها ، به جای عیاشی و پوچگرایی ، و به جای لاابالی گری می تواند ، خدمت بزرگی به هر مملکتی کند .

لذا اگر کسی برچسب شیطان پرستی و پوچی و عیاشی را به "رپر Rapper" می زند ، از پوچی و عیاشی و شیطان پرستی دیگران ، این رنج را نمی برد ،بلکه از هدف محتمل در آینده ی این مدل وحشت پیدا کرده است .
...

 

گذشته از این حرف ها ، نزدیک سال نو هدیه ای برای خوانندگان این پست از وبلاگم ، یک شعر است :

 

اشکت را نگه دار ای دوست

 

اشکت را نگه دار ای دوست / قلبت را به من بسپار ای دوست

با ما تا به بالا بیا تا اینجا باز از آغاز دنیا گویم هر چه دنیا سراپا نفرت کرده برپا به هر جا
نفرین برتو دنیا که تنها نفرین کرده ما را و خود را با آوار سرما و گرما در هر گاه و بیگاه و رسوا

از خاک آمدیم اما بی خاک بمیریم / بی درد آمدیم اما از درد بمیریم / بی زخم آمدیم اما از زخم بسوزیم خرسند آمدیم اما دلتنگ از این آهیم

سوزد سهم هر سر به هر سر
سر برسر جدا مانده پرپر
از تن کنده زه تن تهمتن / تن بربسته هم سنگ ترسک
شرمندست از این شهر بی بر / دل بربسته بر شمع و شبنم
زین دست بسته وین شهر خسته وین خصم رسته از بند آدم
آیا هنوز مانده صدایی از گریه های این شبزده یا نه
گاهی صدای پای کلاغی بی قیل و قال و خسته ی بی پر

اشکت را نگه دار ای دوست / قلبت را به من بسپار ای دوست

شعر از : محمد حسین داودی(شبزده)

|+| ... گلاریشا در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ... 0:48 |

پاک شدن صورت مسئله به روش ورزشی

پاک شدن صورت مسئله به روش ورزشی

مدال المپیک 

به قلم : داودی

وقتی بحث فلسفه ورزش و المپیسم به میان می آید ، همگان نگاه خود را به سمت اخلاق و سلامت معطوف می نمایند .
در این میان در شرایط گسترش ورزش همراه با اخلاق و سلامت ما در راه صحیح و مدیریت دقیق پیش رفته ایم . بدون توجه به مدال ها و پیروزی ها . زیرا هدف ما از گذاشتن مدال و جایزه ، خود جایزه به شکل قمار نبوده و این تنها وسیله ای برای بیشتر شدن هیجان در ورزش و در نتیجه گسترش آن به عنوان عامل تربیتی می باشد .
می بینیم که اگر ( تاکید می کنم اگر) ، ما در بحث فلسفی ورزش شرکت نماییم ، در شرایطی می توانیم ادعای یک مدیریت موفق را داشته باشیم که در وهله اول طبق آمار و نتایج ، جامعه ای ورزشکار و با اخلاق و سالم را تربیت نموده باشیم . / حداقل در مقایسه با یک کشور دیگر / فرقی نمیکند جهان اولی یا دومی .
اما در عمل هنگامی که دروغ ها و پنهان کاری ها و سیاست مردم فریبی را (اگر) کنار بگذاریم ، آنگاه در مقام یک مسئول اجرایی به این نتیجه می رسیم که در هر ورزشی ، فرق نمی کند ، فوتبال یا تکواندو ، هرچه مدال ها و افتخارات و حضور پر رنگ تری داشته باشیم / به همان نسبت . و یا به نسبت نزدیکی گسترش ورزش را شاهد بوده ایم و این یک کذب محسوب می شود اگر کسی ادعا کند که مثلا ما در دو و میدانی پیشرفت قابل توجهی داشته ایم ولی هیچ مدال جهانی در آن نداریم .
در وهله دوم در مقام افراد موفق در یک ورزش به این موضوع نگاه می کنیم .
آری ، وقتی نویسنده  روزنامه کیهان که قاعدتا باید طرفدار نظام و تسبیح گوی ذاتی او باشد ، در برنامه زنده تلویزیونی خطاب به مدیران ورزشی می گوید ما به هیچ یک از کارکرد های ورزش نائل نشده ایم ، حتی اجتماعی ، حتی سیاسی ، حتی فلسفه ورزش ، تعجبی برای ما نخواهد داشت .
در شرایطی که بلندپایه ای از دولت در کنار او می گوید : ما کشور فقیری در این زمینه نیستیم ، ما پول هایمان را هدر داده ایم / . و گوشه ای دیگر مسئولی دیگر می گوید  : همه این مشکلات به اخلاق و شخصیت و غیرت ورزشکاران ما برمی گردد ، کما اینکه هادی ساعی می تواند ، پس بقیه هم می توانند
اینجا سوال مهمی برای من پیش می آید ، /  راستی چرا برای جواب به این سوالات دیگر اثری از قهرمان قهرمانان شما نیست ؟ مگر خدای ناکرده مرده ؟ که اگر مرده باشد هم باید عکسی از آن در برنامه های شما باشد . هان ؟ و یا موضوعی است که نمی خواهید کسی بداند . هان ؟

من خودم جواب را دانستم / چند ماهی به انتخابات ریاست جمهوری نمانده است . /


ادامه مطلب
|+| ... گلاریشا در جمعه 20 اردیبهشت1387 ... 1:48 |

بنام خداوند انسان و ماورای انسان

آه ای کولی کولی وش ، یک صفحه تمام را مدیون تو هستم . وقتی که در اعماق صحرا من شب پرسه ام را با تو و دیگر کولی ها تقسیم کرده بودم ، آنروز نه من می دانستم تو کولی هستی و نه تو می دانستی من یک شبزده ام ، آری این ماییم که فاصله ها را بوجود می آوریم وگرنه فاصله ها تنها در هیچ آباد معنا می یابند ، آنجا که آنتوان می گوید : همه دوستانم و همه دشمنانم که در تواند به سوی من آمده اند ، پس من حتی یک دشمن هم در دنیا نخواهم داشت ، و این راز جهان و فلسفه آفرینش انسان را رقم می زند. تو را و شعر تو را ، قصه های تو را ، حدیث غربت لحظه های تو را ، همه و همه را چونان شن های بی ریای کویر دوست می دارم و به آن احترام می گذارم ، پس بشنو حدیث غربت مرا


شبي از شبهاي سرد يخ زده شهر فلزی ، به ديوارهاي کاه گلي چشم دوخته بودم سايه سنگيني ازصدهاقصرمرتفع مانع از آن بود تا نور ماه به نزديکي ديوارهاي کاه گلي راه يابد سکوت شب عليرغم جنجال خيابان به کودکي گريان اجازه مي داد تا صداي خود را به گوش اطرافيان برساند در آن گيرودار خاکي مجادله اي از ماوراء خاک در ميان بود سر برگرداندم ديو پليدي بود و فرشته آسمانی

شهر فلزی


-  اين جوان با خزي از ناملايمات روحي به زودي به صف متحدين ما خواهد پيوست


_ اي پليدي نمي گذارم قلب اين جوان را تسخير کني اورا از سحرت آگاه خواهم کرد


_ اي پري افسون تويي که با وعده هايت اين جوان را به غصه بي انتها گرفتار ساختي دست از دامن او واگير که همين نعره جانکاه چشمان او تو را بس


_ اين نعره اسارتي است که تو با ميله هاي قدرت و شهوت بدست خود فروختگان براو ساخته اي تويي که با نيرنگ به چهره حق طلب حاميان ما نقاب سيه بختي زده اي


_ دور شو اي همه ياس و شکست دوستارانت به ديوانگي شهره و دشمنانت در قدرت و ثروت دور شو که سرانجام خاک فلز است و نخوت و سرانجام احساسات اسيري و محنت


مباحثه ادامه داشت ، از اين مباحث خسته بودم هنوز ماه نورش را از ما مضايقه کرده چشمها را بستم و نفس عميقي کشيدم بوي کاه گل بيني ام را سوزاند و حالا متوجه اشکهايم شده ام

(داودی)

|+| ... گلاریشا در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ... 22:56 |

از بد حادثه ها

 

از بد حادثه ها لعن تو شد
آخرین مصرع این ترانه ام


کمترین حادثه مردن توست
بستن دفتر عاشقانه ام


کشتن عشق تو و مردن غم
بهترین هدیه ی این زمانه ام


گشته ای در دل شب فرامشم
شده ای خارج از این کرانه ام


دفترم برده سخن زخون تو
که شده دشمن تو ترانه ام


غزل درد من و بغض سخن
کفن این گل بی جوانه ام


اینک آن چله نشین عاکفم
می کنم لعن تو و زمانه ام

(داودی)


|+| ... گلاریشا در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ... 19:1 |

چون شد از دوست نگفتی سخنی نامی

 

کارزاریست من و دفتر و همگامی چند                        روزگاریست فتادیم سوی بامی چند

چون شد از دوست نگفتی سخنی  نامی چند       سال بگذشت و نپرسیدی ازو کامی چند

 

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

 

چون پر صبح وضو کن زغزل مثل صواب            بی سبب شعر نگویم که بری دیده به خواب

خاصه این من که شدم هر سخن تازه جواب       چون شب عید برایت شده ام عود و گلاب

 

چون می از خم به سبو رفت و گل افگند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

 

گوشه ی ابروی تو گندمک حاصل ماست                   چشم ویرانگر تو نور ره منزل ماست

غارت مردم تو پاسگه محمل ماست                لعن و دشنام تو آغشته به آب و گل ماست

 

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه ای چند بر آمیز به دشنامی چند

 

 

ای صنم جان من اینبار ز نامت بگذر              این همه قدر و قدر بین و تمامت بگذر

ورنه هیهات تمامت زقیامت بگذر                   ور سخن کوته و پر نه ز کلامت بگذر

 

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بد نامی چند

 

ای که گفتی تو ذم دل گهرش نیز بگو         چون زخارش همه گویی ثمرش نیز بگو

از چه سیمرغ سخن گفت پرش نیز بگو           از خطرها که بگویی سپرش نیز بگو

 

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت نکن از بهر دل عامی چند

 

 عاشقان دفتر من بقعه ی اشعار شماست          مکنت عالم و آدم کم  دربار شماست

آبروی دو جهان این ره هموار شماست       تار و پود دل و جان مونس وغمخوار شماست

 

ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم انعام مدارید ز انعامی چند

 

نیست باکی ز بد حادثه ها این پس و پیش          بی سبب سعی به زنهار مکن مردم ریش

هیچ دیدی تو ستوری که برد مذهب و کیش         این مپندار شبی گرگ شود دایه ی میش

 

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند

 

آتش دفتر من شهر شلوغ تو بسوخت               شعر این شبزده خار و خس یوغ تو بسوخت

بس کن ای شبزده عالم به دروغ تو بسوخت           حافظا خامی شعرم به بلوغ تو بسوخت

  

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامکارا نظری کن سوی ناکامی چند

 

 

شعر از : محمد حسین داودی

|+| ... گلاریشا در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ... 2:38 |

GLARISHA@GMAIL.COM