تبليغاتX

* ممنونتم بخاطر حضور گرمت در این مجموعه ، تحفه درویش ، چند تا شعر و متن ناشیانه. مواظب خودت باش ، از بغل* سلام دوست خوبم گلاریشا روی زمین

گلاریشا روی زمین
چقدر بوی اسفند را دوست دارم!
به افتخار سید قاسم

به افتخار سید قاسم موسوی



وقتی در صحرا

شب پرسه ام را

با تو

ودیگرکولیان تقسیم میکردم


نه من بو برده بودم تو        نه تو فهمیده بودی من


درآنجاتازه فهمیدم چرا همواره تنهاییم


همانجابود دانستم که بیخود نیست اینجاییم


میراث دار چشم های خیره و انگشت های خشمگین هستیم


شاید هزاران سال با رویای دور شهر انسانی غزل خواندیم


اینک نه من دیگر امید بودن یک آن دیگر باتو را دارم


نه تو آنی برای من

اما بدان کولی


هرگز نگاه باشکوهت در میان ماسه های خشک و مغرور کویری را


از دل نخواهم شست


شاید شبی هم می رسد رخساره ات را برده ام از یاداما من


روح تو را در خون هر انسان تماشا می کنم


آنگاه دیگر دشمنی در بین انسانها نمی بینم

شعر از : محمد حسین داودی


برچسب‌ها: با الهام از زمین آدمها سنت اگزوپری
|+| ... گلاریشا در دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ... 2 قبل از ظهر |

به افتخار پسرک شرور چارمندون

به افتخار پسرک شرور چارمندون - محمد رضوانی


محمدرضوانی

بر این خاک مزن تکیه که شاعر مرده

کم کسی نیست ، رجز خوان معاصر مرده

 

زیرکی گفت شگفتا قلمش در دست است

بهراسید زکینش که به ظاهر مرده

 

وطنش؟ اهل کجا بود؟ که پیری آرام

سرتکان داد و به لب گفت: مهاجر مرده

 

عابران در پی هر روز عبور ممتد

می گریزند و در این فکر که عابر مرده؟

 

به افق سایه ی آهی نگران می نگرد

قاصدک هان؟ خبر آورده مسافر مرده

 

قصه خوانی هم از این حادثه سودش را برد

قصه سر کرد: به خشنودی خاطر مرده

 

شعر از : محمدحسین داودی


برچسب‌ها: دور از جون خودم و خودت, غرض تصویرگری یک حادثه تلخه
|+| ... گلاریشا در شنبه 2 اردیبهشت1391 ... 7 بعد از ظهر |

به افتخار دکتر سعیدتقی ملا

درآمد درنیامد
درآمد باز برگشت
به درآمد درآمد
پدر درآورد درد درآمد
برادر پشت در پوشیده نیرنگی به سر
و ما در بند مشتی در که آمد یا نیامد

دراین قانون جنگل اقتصاد مانده در مرداب
و یا شاید دروغ و قصه ای دیگر برای مردمی درمانده در گرداب
و یا افیون آزادی برای گرگهای تشنه ی انسان
و یا مفهوم انسانی شعاری قالب حیوان

و دردآمد
و در دامان درد آمد
و درد آورد درمانی که درماند

بگو نفرین به هر مفهوم انسانی
بگو حیوان بگو هرکس به عنوانی
بگو در سایه ی دستی که نامرئیست
بگو نفرین به هر نامی که با ما نیست

و درما نای ماندن نیست
و سرما نای رفتن کشته ، درمان نیست

برو نفرین به اشعاری که می خوانی
برو دنیای ما را نیست پایانی خودت هم خوب می دانی

درآمد پشت در ماند و دودر گشت
درآمد باز برگشت

شعر از : محمد حسین داودی

|+| ... گلاریشا در پنجشنبه 17 فروردین1391 ... 7 بعد از ظهر |

به افتخار پسر نیک سالاریه

به افتخار پسر نیک سالاریه-مجید رضوانی


 

همواره یادم هست

تا هست ، آن بالا خدایی هست

درقلب های عاشق دلخسته جادارد

هرعاشقی را دوست می دارد

او دوست می دارد و می دانم که می خواهد

درگوشه ای او را برای خود نگه دارد


همواره یادم هست

این رنج دنیا را رهایی نیست

این رفتنت هرگز جدایی نیست


رفتی ولی در خلوت خود

گاهی دعایم کن

ای خاطرات روزهای سخت

این شعر را خواندی حلالم کن

شعر از محمد حسین داودی/قم/اسفندماه۱۳۹۰

|+| ... گلاریشا در دوشنبه 7 فروردین1391 ... 8 بعد از ظهر |

به افتخارحمیدعسگری

به افتخار حاجی آرمان سپید .حمیدرضا عسگری .


به ساعت خیره شدم//اما به آن نگاه نمی کنم

زیرا آینده مبهمی را تجسم کرده ام

زمان ثبت شعر دیگری روی سر رسید فرارسیده

اما چرا این دفتر یادداشت این چنین خود را از دست داده؟

و با سکوت معنا داری به چشمان شاعر خیره مانده

آری تنها یک شب دیگر

تنها یک شعر دیگر

سر رسید دیگری به سر رسیده

و نوبت را به دیگری می دهد

مثل همه ی لذت های دنیای کوچک ادمی

به آخرین خط سر رسید می رسم :

درگذشت نیوتن.استقلال تونس.ملی شدن صنعت نفت

و شعر آخر :

بخت سیاه ماهی سرخ اسیر عید

از رنج سفره ای که در آن گسترانده اید


با تُنگ تًنگ شیشه ی افیون مردمان

از هر چه دیده اید و شنیدید و خوانده اید


بخت سیاه سبزه سبز اسیر آب

از ماجرای کهنگی خواب آدمی


در سینی سمین دروغ زمین کور

در پیچش کلاف تب و تاب آدمی


شاید هزار سال گذشتست روزگار

اما هنوز دیو گله مند آدمی است


انگار عید آمده اما به نرخ رنج

رنجی که از سیاهی لبخند آدمی است


شعر و متن از : محمد حسین داودی 

|+| ... گلاریشا در دوشنبه 29 اسفند1390 ... 11 بعد از ظهر |

به افتخار باقر

برخیز برخیز

خون تازه را تماشا کن

زیر چکمه های تیره می جوشد

دیگر دیگر

نمانده سینه ای برای شعرم

تا همچنان برای بیداری خروشد

روزی روزی

کنار جویبار آزادی

خون مرا میان لاله ها می بینی

آنگاه آنگاه

لاله های باغ انسان را

همچون شعری به یاد من می چینی

مثل درس

کتاب کودکی هایم

من هم سالهاست آرزوی روستا دارم

یا شاید همچون دروغ آن چوپان

هر شب در سرتصمیم کبری دارم

ای کاش گوسفند داشتم

آنگاه یک نی می خریدم

هر روز یک شعر می نوشتم

دیگر طلا هم نمی خریدم

شعر از : محمد حسین داودی

|+| ... گلاریشا در دوشنبه 1 اسفند1390 ... 2 بعد از ظهر |

ملخ ها

 

 ملخ های امسال پیدایشان نیست   ضعیفان مسکین گدایان گندم

 

ملخ های خشک استخوان سربرهنه      گرفتار پوتین رهوار مردم

 

که هرساله باتیر و مرداد سوزان    بمیرند و مدفون درانبوه شب گم

 

به جرم رسیدن به دنیای انسان     که دیریست می بوده دنیای گژدم

 

به جرم رسیدن به شهر کویری            ز انسان در درد اندوده در قم

 

بنالند از روزگار پرآتش                   که گشتند در کوره شهر هیزم

 

بپرسند افسوس اینجا خدا بود       و اکنون جهان پرشدست از تلاطم

 

صدافسوس مردم همه در عبورند    و پوتینشان خرد کردست هیزم

شعر از: محمد حسین داودی

|+| ... گلاریشا در سه شنبه 3 آذر1388 ... 11 قبل از ظهر |

بوی اسفند

 

چقدر بوی اسفند را دوست دارم!

زخاک است آری و همواره پاک است

چقدر مست می گردم از بویش افسوس

هلاک است!این بیشه دیگر هلاک است

 

شگفت است آسان فراوان و ارزان

نه خاری نه برگی نه گرمی نه سردی

شگفت است ازاین فر او در بیابان

نه رنجی نه گنجی نه زخمی نه دردی

 

که این نکته در ویژگی های آن نیست

به هرسینه ای کینه ای در کمین است

و این است یک راز پیدای هستی

هر آزاده ای ریشه اش در زمین است

 

زمین گاهوار بهار و زمستان

همیشه فرو مانده در زندگانی است

زمین مادر مانده تنهای انسان

همیشه به لب ناله ی جاودانی است

 

غزل بند تلخم تر از اشک شب گشت

چقدر آخرین بند را دوست دارم

و این سازه ام تازه با بوی نم گشت

چقدر بوی اسفند را دوست دارم

 

شعر از : محمد حسین داودی (دقتر سرخ من)

|+| ... گلاریشا در پنجشنبه 19 شهریور1388 ... 6 بعد از ظهر |

جیرجیرک بس کن

 جیرجیرک بس کن این آواز تکراری را
بس کن این افسون هشیاری را


نعره ی آهن
نعره ی انسان
قصه ی فریاد بی پایان
غصه ی نان ، غصه ی صدها هزاران چیزدیگر


غصه ی فردا برای شبنشینان کافیست
چشمهای مردمم آکنده از نقاشی است.


گوشه ای تنها زچشم خلق پنهان گشته ای ازچه؟
قصه می خوانی برای که؟
کیست گوش خود سپارد تا تو بنشینی بخوانی قصه هایت را


قصه ی یک رنج بیگاری
قصه ی یک رنج بیگاری را

جیرجیرک کودکان خوابند
مردمم خستند
شرم کن کم کن صدایت را

جیرجیرک شبپرستان با تو رقصیدند ، بد کردند؟


مطرب صدها هزاران سال بیداری
ساز ناکوکت صدایش گنگ است


خیز و بشکن سازعیاری را
ازچه می رقصی میاور خفت و خواری

جیرجیرک مشکن این اکرام اجباری را

جیرجیرک راحتم بگذار ازجانم چه می خواهی؟


ناله کم کن می نویسم
جیرجیرک می نویسم شعر بیداری را


می نویسم شعر بیداری را

شعر از : محمد حسین داودی

|+| ... گلاریشا در سه شنبه 9 تیر1388 ... 3 بعد از ظهر |

آن سوی شیشه ها

شوری زبان شعر مرا وا نموده است         ایزد جنین دفترم عیسی نموده است

سرماتمام پنجره راخیس واژه کرد       آن سوی شیشه هاغزلی ها نموده است

از دور یک تبلور رویاست گیسویت           تاج شهی که سلسله برپانموده است

اینبار باتلاطم احساس گم شدست       شرمی که درسکوت توماوا نموده است

شبواژه گشته است لگدمال وبایدش       سوزدچراکه عشق توحاشانموده است

دیدی که رنج واژه دروغی بزرگ بود        حالا غزل ببین که چه غوغا نموده است

شعر از : محمد حسین داودی

|+| ... گلاریشا در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 ... 6 بعد از ظهر |

GLARISHA@GMAIL.COM